خرید بک لینک
دیدین بعضیوقتا هیچ مرگت نیست ولی بازم یه مرگت هست؟! من الان به اون حالت دچارم... چه مرگمه؟ نمیدونم...

از برنامه یکنواخت زندگی خسته شدم... دلم یه تغییر میخواد... یه تغییر خوشایند...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 2:31

به خودم بدهکارم... انقد بدهکارم که هرکار کنم نمیتونم با خودم تسویه حساب کنم... به شخصیتم بدهکارم... به آبروم... به سادگیم... به وجه ایه که پیش دیگران از خودم ساختم... حاصلش شد این... نمیگم برات چون انقد بی شمار و غیر قابل توصیفه که زبونم از گفتنش عاجزه...

تنها کاری که میتونم برای خودم انجام بدم اینه که جلوی ضرر و بگیرم که بدهیم از این بیشتر نشه... امیدوارم بتونم موفق بشم...چون فقط در اون صورت میتونم خودم و ببخشم و دوست داشته باشم...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 2:31

اگه زمان به عقب برمیگشت چیکار میکردین؟؟؟ من اولین کاری که میکردم این بود که یه مشت تو دهن تموم کسایی که منو ساده فرض میکردن میزدم بعدش میرفتم سراغ کارهای دیگه... نمیخوام افسوس بخورم... دیگه نه وقتش و

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 2:31

تا حالا با هیچ کس و هیچ جا به اندازه وبلاگ صادق نبودم...

تموم حرفایی که نوشتم همش از ته دلم بود...آخه هیشکی اینجا منو نمیشناسه...

چه جالب...با خودم میگم ادمها زمانی که همو نمیتونن ببینن و بشناسن و صرفا فقط حرفهای همدیگه رو میخونن راحت تر به هم اعتماد میکنن و راز دل بیرون میریزن... گنجینه دل آدما پر از رمز و راز و حرف ها و کارای یواشکیه که برای بعضیا کلیدش همین وبلاگه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 2:31

خیلی دوست دارم بدونم اگه مدیریت زمان و برنامه ریزی دقیق داشتن واسه اهداف تو ذاتم بود الان به کجا رسیده بودم!

بی برنامه نیستم ولی دلم میخواد حداکثر استفاده رو از زمان و داشته هام ببرم ولی افسوس که به زور از جام پا میشم و مرتب وقتمو هدر میدم...

میدونم زمانی که بچه دار بشم حسرت این روزا رو میخورم که چقد وقت داشتم و استفاده نکردم ولی بازم آدم نمیشم...

چقد نظم و انظباط تو زندگی مهمه...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 2:31

بعضی وقتا میام وبلاگ دلم میخواد یه چیزی بنویسم و این سکوت و در خودم بشکنم ولی دیگه حرفی ندارم! چون تموم حرفام و درد دلامو بارها و بارها اینجا گفتم...

احساس میکنم خالی شدم از حرف... عوضش با خودم پر از مشغله ام... مشغله شغلی، کارهای عقب مونده که هرچی تلاش میکنم بازم تموم نمیشن...

دلم یه جو خیال راحت میخواد... تمرکز میخواد...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 2:31

خودمو خیلی دوست دارم...حداقل مدتهاست که از خودم بدمنمیاد... به خاطر خودم به خودم اهمیت میدم... چون فهمیدم دلیل خیلی از شکست هام احترامنذاشتن به خودم بوده... فهمیدم آدمی که خودش و دوست نداشته باشه دی

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 2:31

خیلی دوست دارم هیپنوتیزم بشم... بدمتو ضمیر ناخوآگاهم و هرچی دارم بیرون بریزم... بفهمم دقیقا چه مرگمهکه وقتی نه ننم مرده، نه بدبختم، نه بی پولم، نه شوهرم عوضیه پس چمه... چرا انقد تو خودم افسرده ام...

یه جو آرامش بهم بدین... دیگه هیچی نمیخوام... دوس دارم خواب با کیفیت داشته باشم... نه نیمه شب از خواب بپرم نه لازم باشه صبح زود از خواب بیدار بشم...

این منم به تنهای خسته...

برچسب: نویسنده: امیر پاکدل تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 2:31

صفحه بندی